ده فرمان نویسندگی
تازه کار هم نیستی بهتره بخونی !! به دردت می خوره !
ترم اول داستان نویسی که بودم ، استاد ترابیان این نوشته رو بهمون داد ، خیلی جالب بود ، من که عاشقشم !
برای خوندن برین ادامه مطلب
برید ادامه !!!!!!!!!
تازه کار هم نیستی بهتره بخونی !! به دردت می خوره !
ترم اول داستان نویسی که بودم ، استاد ترابیان این نوشته رو بهمون داد ، خیلی جالب بود ، من که عاشقشم !
برای خوندن برین ادامه مطلب
برید ادامه !!!!!!!!!
من واقعا گیج شدم ، کسی هست درمورد این موضوع اطلاع کاملی داشته باشه ؟!
یک آقا سیدی هست اهل بروجرد که بدجوری برای مرید له له می زند ، هرروز در همان اطاقی که محل سکونتش است نماز جماعت به پا می کند و با زبان بی زبانی دوسه بار رو زده که چرا به نمازش نمی رویم ، عاقبت دیشب رفتیم ، روی بام ، آنچنان لطافت هوا را با همان مزخرفات درباره "شکیات" و "غسل" و "تطهیر" و "نجاست " خراب کرد که اقم نشست و اخر تا کی باید مذهب را به دسته ی آفتابه بست ؟ و در حوزه ی نجس پاکی محصورش کرد ؟ یا بیزار نشانش دادن از شارب فلان دبنگی که من باشم ؟ آیا همین هاست آخرین حد ماموریت یک مذهب و مردک آنقدر مبادی آداب هم نیست که برای تو که بار اول است پای صحبت او می نشینی فورا سراغ حرمت شارب داشتن نرود و بدتر از او این نوحه خوان دسته ی ماست که انگار بیمار است ، رسما می گوید چرا به سروکله تان نمی زنید ؟ عین اینکه بگوید چرا وقتی من مصیبت می گویم شما خودتان را از پشت بام نمی اندازید پایین .
خسی در میقات
جلال آل احمد
صفحه 46
نشر معیار علم
انسان له شده زیر چرخ دنده های فناوری و جنگ ، می خواهد برای ذات خود معنایی بیابد و چون ناامید می شود ، به یاس فلسفی می رسد و دست بسته ، منتظر مرگ می ماند !!!!
تاریخ ادبیات ایران و جهان 2
مکتب های نوین ادبی
آقای دبیری !
من شما رو میشناسم و برای زحماتی که برای کتاب ها کشیدید سپاسگذارم !
شما احتمالا من رو با این اسم به جا نخواهید آود ، فضای مجازی با اسم صحیح برای یک دختر فکر نمی کنم جالب باشه ...
کلاس های ضبط شده ی آقای ترابیان هم از خود شما به دستم رسیده ... ممنون که یادآوریم کردید این کلاس های ضبط شده رو داخل وبلاگم برای دانلود قرار بدم...
انشاالله در موقعیتی مناسب اینکار را خواهم کرد ...
بابت بازدید ممنون !
تنها شدم !
روز به روز تنهاتر هم میشم !
از عامه ی مردم فاصله گرفتم !
دلیلش ...!
دنیا...!
فهمیدمش !
یکی از مفاخر ادبیات اروپا ، نویسنده خلاق و جامعه شناس فرانسوی یعنی ویکتور هوگو می باشد. « بینوایان » یکی از جذاب ترین و البته تاثیرگذارترین داستانهای ویکتور هوگو است که تا به امروز نویسندگان بسیار زیادی سعی در تقلید از سبک روایت وی داشتند که با نگاهی مختصر به کارنامه آنان می توان گفت که آنها هیچ توفیقی در این راه بدست نیاوردند. در واقع آنچه که عیان است، این موضوع است که جهان بینی و دقت نظر ویکتور هوگو در آنالیز شرایط وقتِ جامعه خودش بسیار جلوتر از همکارانش بود.
میثم کریمی







فکر کردم شاید بهتره برای چندلحظه ای از پشت صحنه ی وبلاگم بیرون بیام و جلوی مخاطب های خودم قرار بگیرم ، مخاطب هام میتونن هرچی دلشون میخواد بگن و بپرسن ، من به همشون جواب خواهم داد ...
حوا ، سیبی بچین !
بگذار از اینجا نیز بیرونمان کنند !
تحمیدیه خسرو و شیرین ( پنج گنج نظامی ):
در اجل پرتوی حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
خب داشتم از اشعار عاشقانه ی دنیایی حافظ می گفتم ، که یکی از غزلیات حافظ با چنین مضمونی بسیار دلنشین است و من این غزل رو بیش از همه ی غزلیاتش می پسندم !
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد ، بنشست
سر فرا گوش من اورد و به آواز حزین گفت که ای عاشق دیرینه ی من ، خوابت هست ؟
عارفی را که چنین ساغر شب گیر دهند کافر عشق بود گر نبود باده پرست
برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آنچه او ریخت به پیمانه و ما نوشیدیم اگر از خمر بهشتست وگر از باده ی مست
خنده ی جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشسکست
از نظر شما کدام غزل حافظ بر غزلیات دیگه ش برتری داره ؟!
اگه واردش بشی ، آروم آروم هم عاشقت میکنه و هم دیوونه !
توضیحاتی برای داستان صندلی خالی :
تابستونی که گذشت رو نزد استاد ترابیان درس پس دادیم و استاد ما رو با مفهوم مدرنیزم آشنا کرد ، بعد هم از ما خواست که هر یک داستانی با تمامی تکنیک های مدرن که آموختیم بنویسیم و ارائه بدیم ، صندلی خالی هم داستانی بود که من ارائه دادم !
تکنیک های به کار رفته :
تبادر : گرگ در داستان صندلی خالی تبادر هست ، تبادر کسی یا شیئی و یا چیزی است که به ذهن ما مفهوم خاصی را متبادر می کند و با استعاره یا قطعه ی ادبی فرق دارد ، در قطعه ی ادبی نشانه ها حرکت ندارند ولی در داستان نو نشانه ها در حال حرکتند ...
خط روایت دایره ای ( مدور): از یک مکان داستان شروع میشود ، چرخ میزند و انواع صدا ها را به گوش می رساند و برمی گردد سر جای اولش ، خط روایت طولی نیست بلکه دایره ای است !
صداآفرینی : در داستان نو راوی صداهای مختلفی را به گوش میرساند !
رفت و برگشت زمان : در داستان نو رفت و برگشت زمان نباید مثل فلاش بک در داستان های کلاسیک باشد بلکه گذشته باید در زمان حال جاری شود ، بدون هیچ نشانه ای !
هیچ انگاری : انسان در عصر مدرن هیچ گونه کاربرد عقلی یا احساسی ندارد و به یک هیچی میرسد . فقط یک روبات است که احساس موجودیت هم ندارد !
فضا : در داستان مدرن فضا باید فضایی تیره باشد ، صحنه هایی که در ذهن مخاطب ایجاد میشود باید تیره باشند و هم چنین کسالت آور، مخاطب در داستان نو باید چندبار حالت تهوع فلسفی پیدا کند .
سبک لیبرالیسم : در داستان نو به دلیل تبعیت از لیبرالیسم به انسان فقط به عنوان انسان نگاه می شود و نباید هیچ گونه نشانه ای از موقعیت اجتماعی و طبقه ی شخصیت ها داده شود !
با توجه به این تکنیک ها البته بعضی پررنگ و بعضی کم رنگ ، من داستان صندلی خالی را نوشتم و تحویل استاد دادم که نمیدانم تا چه اندازه مورد قبولشان واقع شود !
در زمان آموزش تکنیک تبادر صحنه ای نوشتم و از تبادر استفاده کردم ، که مورد قبول استاد واقع شد و بیان کردند که در تبادر موفق بودم ، برای آشنایی این صحنه ی کوتاه :
زن از درد متوصل می شه به ملحفه ی سبز روی تخت ، زیر لب مدام ذکری رو زمزمه می کنه ، ماهی کوچولو انگار قصد نداره بیاد بیرون ، یا از سیاهی مقنعه ی دکتر می ترسه یا تو هوای اینجا نمیتونه نفس بکشه ، زن همچنان درد می کشه ، دکتر تسلیم نمیشه و به کارش ادامه میده ، ماهی قرمز کوچولو سرید تو دنیا و شروع کرد به دست و پا زدن !
تکنیک هایی که من براتون نوشتم فقط تعدادی از تکنیک های آسان بود ، البته استاد فلسفه ی مدرنیته رو گفتند و معیارها و ویژگی های مدرنیزم رو که به دلیل پیچیدگی و سنگین بودن بحث ترجیح دادم اون ها رو ننویسم براتون و البته خودم هم تا حدودی متوجه بحث شدم !
متاسفانه نمیتونم بگم کدوم قسمت تاریخ !
لطفا نظراتتون رو درمورد این داستان بیان کنید !
البته یادآور میشم این داستان سبک مدرن هست پس شخصیت پردازی نداره و فعل ها مضارع اخباری می باشند
صندلی خالی
یه صندلی کنار سالن خالی میشه ...می دوم و میشینم رو صندلی...رنگ دودی صندلی بدنمو توی خودش غرق می کنه ، احساس خفگی می کنم ، توی سالن صدای همهمه به پا شده ، هر کسی واسه خودش میره ، میاد ....
گرگ میپپره به جون خواهرم و چنگال هاشو فرو میکنه توی صورت خواهرم ....روسریشو می کشه و موهای مشکی خواهرم همه ی صورتشو میپوشونه و میپرم وسط گرگ رو هل میدم و اون هم منو هول میده کنار و دوباره میوفته به جون خواهرم ، شروع می کنم به داد و فریاد اما کسی نیست بیاد کمک ، میرم سمت کیف خواهرم که کنار کوچه افتاده ، گوشیشو درمیارم و شماره بابا رو می گیرم ، شخصی گوشی رو جواب میده اما صدایی نمیاد ...
_ الو ، الو ، الو بابا ...بابا تو رو خدا بیا این مارو از دست این عوضی نجات بده ...
و قطع می کنه ، احساس خفگی می کنم ، فشار وحشتناکی روی سینه مه ، میخوام از بین اون همه دود بیرون بیام ....
پیرزنی کنارم نشسته و تسبیح به دست ، دستاشو به طرف خدا دراز کرده و بلند بلند با ناله می گه : خدایا ... تو خودت میدونی خانواده ی این دختر چقدر به ما ظلم کردن ، دیگه این دخترا حالیشون نمیشه شوهر یعنی چی ، ازدواج یعنی چی ...هنوز نیومده می گه : مهریه ....خدایا ...تو ...
از روی صندلی بلند میشم ، خواهرم وسط خیابون داد می زنه : نمک به حروم ، مگه مامانم چه بدی به تو کرد که روی زندگیش بلند شدی ؟!
و گرگ توی رنگ سیاهی موهای خواهرم که حالا همه جا پخش شده با کمال خونسردی میره ، قربانیش رو تیکه تیکه کرد و رفت و خواهرم موهاش رو بست و اشکاش ریخت و همینطور اومد پایین و با خون های روی صورتش مخلوط شد و رنگ قرمز همه ی کوچه رو پر کرد ....
شروع کردم به قدم زدن وسط سالن ، هنوز قرمزی اشک های خواهرم دنبالم میومدن ، سرعتمو بیشتر کردم تا عقب بیوفتن ، با سرعت بیشتری همراهم سرازیر می شدن و توی رنگ دودی صندلی غرق میشدن...
نفسم بند میاد ، به اطراف نگاه می کنم ، هرکسی غرق در افکار خودش میره و میاد ، مردی با شدت به شونه ام برخورد می کنه ...شونه ام درد می گیره اما نه اون حوصله داره که برگرده و نه من ...
می رسم به در توسی رنگی که کنار سالن هست ، در باز می شه ، یه سرباز دست یه مردی رو بسته و همراه خودش میبره و صدای خش خش دمپای های مرد توی ذهنم میپیچه ، بین همه ی صداها ... زنی پشت سرش میدود ، دختر جوانی سعی می کند زن را بگیرد و زن چنگ میندازه به کمربند سرباز و قرمزی اشک های خواهرم می آیند مینشینند روی قلبم ، می گذرم و به رفتن ادامه میدهم ...
مردی داد می زند : حقش بود ، جوون های مردمو معتاد کرد ، تازه اعدام هم کمه ...
میروم جلوتر ، مرد بلند قامتی پابه پایم راه می آید ، نگاهش می کنم ، لبخند میزند ...
به جلو نگاه می کنم ، زنی میدود به سمت ما و چادرش در فضا پخش می شود و سیاهی چادرش فرومیریزد کف سالن و پخش می شود روی دیوارها و سقف و به سمت من می آیند ، چندقدمی عقب تر می روم ، زن می آید و پرت میشود جلوی پای مردی که همراه من بود و با اشک التماس می کند و می گوید : تو رو به هرکی میپرستی ، جون زنت ، تو رو به روح پدرت ...بگذر ...
و من میدوم ، می روم در دل سیاهی ها ...نفس نفس میزنم ، اشک هایم میریزند ، برای خواهرم که هنوز صورتش را بعد از دوماه ، قرمزی خون فرا گرفته ...
بین همه ی سیاهی ها مادرم می آید و دستم را می گیرد و می گوید : خودت باید انتخواب کنی ، من یا بابات ؟
سیاهی و قرمزی و دودها هجوم می آورند به سمت صورتم و چنگ میندازند و صورتم پر از اشک های خونی میشود و نفسم را می گیرند و قلبم را فشار می دهند ...
روی صندلی آبی مینشینم و چشمانم را میبندم ...