ده فرمان نویسندگی

قابل توجه نویسندگان تازه کار !!!!!!!!

تازه کار هم نیستی بهتره بخونی !! به دردت می خوره !

ترم اول داستان نویسی که بودم ، استاد ترابیان این نوشته رو بهمون داد ، خیلی جالب بود ، من که عاشقشم !

برای خوندن برین ادامه مطلب

برید ادامه !!!!!!!!!



ادامه نوشته

آریایی ها و مغول ؟!

امروز دبیر جغرافیا گفت آریایی ها همون مغول ها هستند !

من واقعا گیج شدم ، کسی هست درمورد این موضوع اطلاع کاملی داشته باشه ؟!

!

ادامه نوشته

خسی در میقات


یک آقا سیدی هست اهل بروجرد که بدجوری برای مرید له له می زند ، هرروز در همان اطاقی که محل سکونتش است نماز جماعت به پا می کند و با زبان بی زبانی دوسه بار رو زده که چرا به نمازش نمی رویم ، عاقبت دیشب رفتیم ، روی بام ، آنچنان لطافت هوا را با همان مزخرفات درباره "شکیات" و "غسل" و "تطهیر" و "نجاست " خراب کرد که اقم نشست و اخر تا کی باید مذهب را به دسته ی آفتابه بست ؟ و در حوزه ی نجس پاکی محصورش کرد ؟ یا بیزار نشانش دادن از شارب فلان دبنگی که من باشم ؟ آیا همین هاست آخرین حد ماموریت یک مذهب و مردک آنقدر مبادی آداب هم نیست که برای تو که بار اول است پای صحبت او می نشینی فورا سراغ حرمت شارب داشتن نرود و بدتر از او این نوحه خوان دسته ی ماست که انگار بیمار است ، رسما می گوید چرا به سروکله تان نمی زنید ؟ عین اینکه بگوید چرا وقتی من مصیبت می گویم شما خودتان را از پشت بام نمی اندازید پایین .

خسی در میقات
جلال آل احمد
صفحه 46
نشر معیار علم

عصر مدرن

در قرن بیستم ادبیات و هنر راه طغیان در پیش گرفت و این طغیان اگرچه به نوعی هرج و مرج شباهت داشت ولی در اصل درون گرایی حاد و پیچیده ای که نشان می داد انسان امروز به درون خودش گریخته است و آن چه در بیرون او و در برابر چشمانش بروز می کند ، برایش قابل تصور و پذیرش نیست .

انسان له شده زیر چرخ دنده های فناوری و جنگ ، می خواهد برای ذات خود معنایی بیابد و چون ناامید می شود ، به یاس فلسفی می رسد و دست بسته ، منتظر مرگ می ماند !!!!


                                                                                           تاریخ ادبیات ایران و جهان 2 

                                                                                               مکتب های نوین ادبی

داستان مشت ها

ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستان چشم های سبز و آبی

ادامه مطلب

ادامه نوشته

برای آقای دبیری


آقای دبیری !

من شما رو میشناسم و برای زحماتی که برای کتاب ها کشیدید سپاسگذارم !

شما احتمالا من رو با این اسم به جا نخواهید آود ، فضای مجازی با اسم صحیح برای یک دختر فکر نمی کنم جالب باشه ...

کلاس های ضبط شده ی آقای ترابیان هم از خود شما به دستم رسیده ... ممنون که یادآوریم کردید این کلاس های ضبط شده رو داخل وبلاگم برای دانلود قرار بدم...

انشاالله در موقعیتی مناسب اینکار را خواهم کرد ...

بابت بازدید ممنون !

تنها


تنها شدم !

 روز به روز تنهاتر هم میشم !

از عامه ی مردم فاصله گرفتم !

دلیلش ...!

دنیا...!

فهمیدمش !

نقد فیلم سینمایی بینوایان ( موزیکال)

فیلم بینوایان موجب جلب توجه من شد و پس از تماشای آن به دنبال نقد ان رفتم و اکنون نقد ان را برای شما گذاشته ام ، امیدوارم این فیلم رو ببینید و از ان لذت ببرید!


 

یکی از مفاخر ادبیات اروپا ، نویسنده خلاق و جامعه شناس فرانسوی یعنی ویکتور هوگو می باشد. « بینوایان » یکی از جذاب ترین و البته تاثیرگذارترین داستانهای ویکتور هوگو است که تا به امروز نویسندگان بسیار زیادی سعی در تقلید از سبک روایت وی داشتند که با نگاهی مختصر به کارنامه آنان می توان گفت که آنها هیچ توفیقی در این راه بدست نیاوردند. در واقع آنچه که عیان است، این موضوع است که جهان بینی و دقت نظر ویکتور هوگو در آنالیز شرایط وقتِ جامعه خودش بسیار جلوتر از همکارانش بود.

در رمان « بینوایان » که یکی از بهترین آثار هوگو به شمار می رود، وی با الهام گیری از شرایط زمانه، موفق به خلق شخصیت هایی شد که هرکدام به خوبی نماینده بخشی از جامعه فرانسه در قرن نوزدهم میلادی بودند. شخصیت ژان واژان به عنوان قهرمان داستان، یک مثال بی بدیل و دقیق از وضعیت جامعه فرانسه در قرن نوزدهم میلادی است. واژان قربانی بزرگ فقر آن روزهای فرانسه است که در ادامه هنگامی که به قدرت می رسد، تلاش زیادی برای سعادت همشهری هایش و همچنین کوزت انجام می دهد اما طبقه بورژوا فرانسه مانع از به ثمر نشستن دنیای آزاد برای مردم عادی جامعه است و ویکتور هوگو این تصویر زشت و شنیع از طبقه بورژوا را با قرار دادن شخصیتی به نام ژاور در داستان به تصویر کشیده است.

ژاور شخصیتی نظامی و بی نهایت سخت گیر است. پدرش نیز پیش از او عهده دار همین وظیفه بوده و حالا وی به سختی به دنبال یافتن ژان واژان و محکومیت اوست. برای ژاور فرقی نمی کند که واژان اکنون چه می کند، او مدافع طبقه بورژوا است و باب میل آنها رفتار می کند. ژاور یکی از بهترین شخصیت پردازی های تاریخ ادبیات داستانی اروپا به حساب می آید که کماکان به عنوان نمونه کامل و دقیق از جامعه مستبد ، از آن در کلاس ها و دانشگاه ها نام برده می شود. مجالی برای برای بررسی شاهکار هوگو در این مقاله نیست، پس به سراغ اقتباس های سینمایی از این داستان می رویم که با فراز و نشیب های بسیاری همراه بوده است.

اگر بخواهیم از ساخته های کوتاه و البته دیده نشده از داستان « بینوایان » بگذریم ( ساخته هایی که نگاتیوهای آن در گذر ایام یا در حادثه حریق از بین رفته اند یا به نحوی نابود شدند و از آنها برای ساخت وسائل تزئینی استفاده شد! ) ، باید بگویم که « بینوایان » ساخته شده در سال 1934 به کارگردانی ریموند برنارد و بازی هری بائور و چارلز وانل، شاخص ترین « بینوایان » دوره کلاسیک سینما به حساب می آید. درباره این نسخه اقتباس شده اگرچه می توان با قاطعیت گفت که نزدیک ترین ارتباط ممکن را به داستان ویکتور هوگو دارد، اما تماشای آن، اعصابی پولادین می طلبید چراکه مدت زمان آن حدود 4 ساعت و نیم بود! این نسخه سینمایی فارق از مدت زمانی عجیب و واقعاً خسته کننده اش، از لحاظ جزییات و پرداخت شخصیت ، بهترین « بینوایان » دوره کلاسیک سینما به حساب می آید. پس از این اقتباس 4 ساعت و نیمه ، فیلمهای بسیار زیادی براساس این داستان ساخته شد که اغلب یا برداشتی آزاد از این داستان بودند ( فاجعه سینمایی هم در میان آنها پیدا می شد ! ) یا اینکه نتوانسته بودند پرداخت شخصیت ها را آنچنان که شایسته نام « بینوایان » بود ، انجام دهند. یک نسخه معروف دیگر نیز از داستان « بینوایان » در سال 1998 به کارگردانی بیلی آگست و بازی ستارگانی نظیر جفری راش، آما تورمن و لیام نیسن ساخته شد که این یکی هم چنگی به دل نمی زد و خیلی زود به دست فراموشی سپرده شد. حال پس از سالها، نسخه دیگری از « بینوایان » به کارگردانی تام هوپر و حضور بازیگران شناخته شده ای نظیر هیو جکمن، راسل کراو و آن هاتاوی ساخته شده که اینبار حال و هوایی موزیکال و نزدیک به تئاتر دارد. احتمالاً داستان « بینوایان » را بارها تا به امروز خوانده اید اما برای خلاصه می توان اینطور این داستان جذاب را خلاصه کرد :

در اوایل قرن 19 میلادی، ژان واژان ( هیو جکمن ) به دلیل سرقت یک قرص نان، از نظر دولت مجرم خطرناک شناخته شده و به تحمل حبس محکوم می شود. 19 سال پس از تحمل این حبس طولانی مدت ، واژان سرانجام آزاد می شود اما به قدری فقیر و گرسنه هست که ترجیح می دهد به زندان بازگردد. وی پس از آزادی با یک اسقف انسان دوست مواجه می شود که به او غذا و خوابگاه می دهد اما واژان بجای تشکر از اسقف، ظروف نقره ای وی را می دزدد! بزودی واژان توسط ژاندارم دستگیر می شود اما اسقف با بزرگ منشی ، اعلام می کند که خودش این ظروف را به وی داده است و واژان نیز به شدت تحت تاثیر رفتار این مرد بزرگ قرار می گیرد. هشت سال بعد ، واژان تبدیل به فردی موفق و بی نهایت سخاوتمند شده است اما گذشته تاریک او ، همواره بر زندگی موفقش سایه افکنده است.
زندگی پر استرس ژان واژان با مشاهده وضعیت یکی از کارگرانش ، وارد مرحله تازه ای می شود. فانتین ( آن هاتاوی ) دختری است که به دلیل ارتباط نامشروع و متعاقباً به دنیا آوردن فرزندی، دستگیر شده و البته وضعیت جسمانی او اصلاً امیدوار کننده نیست. واژان با مشاهده این وضعیت به سرعت وارد عمل می شود تا به وضعیت فانتین رسیدگی کند اما در عوض فانتین از او می خواهد تا در نبود او، از دخترش کوزت (ایزابل آلن ) حفاظت کند و ژان واژان هم می پذیرد. این در حالی است که بازپرس ژاور ( راسل کرو ) که مدتهاست در پی یافتن واژان و سپردن وی به دست قانون است، هر لحظه به دستگیری او نزدیک تر می شود و...

« بینوایان » بدون شک یکی از هنری ترین و زیباترین فیلمهای سال است که می توان تمامی اجزای درست پازل فیلمسازی به سبک هنری را در جاهای مناسب آن یافت. « بینوایان » اثری موزیکال است که شاید برای اینکه بتوانید با آن ارتباط برقرار کنید، لازم باشد از اُپرا و نمایش های موزیکالی که اغلب در برادوی نیویورک بر روی صحنه می روند لذت ببرید. تام هور در ساخت « بینوایان » پیش از هر نکته دیگری، توجهش را معطوف به صحنه پردازی های دقیق و بی نقص متناسب با قرن نوزدهم میلادی کرده است. در تمام اقتباس هایی که از داستان « بینوایان » تا به امروز مشاهده شده ، هرگز تا این حد جزییات صحنه و حال و هوای داستان به نسخه اصلی که ویکتور هوگو آن را به جامعه ارائه کرده بود، دقیق و نزدیک نبوده است. مطمئناً اولین نکته ای که مخاطب در هنگام تماشای « بینوایان » با آن مواجه خواهد شد و به شدت غافلگیرش می کند، طراحی صحنه و دکور است که از حالا می توان آن را جزوهای کاندیداهای قطعی اسکار به حساب آورد.

اما این طراحی صحنه بی نظیر و خلق حال و هوای قرن نوزدهم میلادی، تنها نکته مثبت « بینوایان » نیست. « بینوایان » داستان آشنای خودش را اینبار با حال و هوای تئاتری و موزیکال به مخاطب ارائه کرده است که این قدرت ارائه در بالاترین سطح ممکن قرار دارد. اینبار دیگر خبری از شعر و آوازهای بی برنامه که اغلب در آثار موزیکال امروزی هالیوودی مشاهده می شوند نیست. تام هوپر در « بینوایان » حتی بیشتر دیالوگ شخصیت های داستان را به صورت شعر و آواز به مخاطب ارائه داده که مشخصاً تنظیم آن امری بسیار سخت و طاقت فرسا بوده است. شما هنگام تماشای « بینوایان » بسیار کم رخ می دهد که دیالوگی را بی آنکه آوازی در میانش نباشد ، بشنوید. در سالهای گذشته بوده اند آثار موزیکالی نظیر « شیکاگو » یا « Nine » ( در مورد این دومی اصلا حس خوبی ندارم و فکر می کنم که یکی از ضعیف ترین آثار موزیکال دهه اخیر بوده است ) که نام فیلم موزیکال را یدک می کشیدند اما آواز تنها در بخشی از فیلمنامه و آن هم با یک کارگردانی موزیک ویدئو وار ! به تصویر کشیده شده بود. اما در « بینوایان » ما یک فیلمنامه تمام موزیکال را شاهد هستیم که غم و شادی و موقعیت های داستان، توسط آواز و موسیقی شکل میگیرد. در واقع شما در هنگام تماشای « بینوایان » باید حواستان را معطوف به قطعات موزیکال فیلم کنید و اجازه دهید فیلم با موسیقی و لحن کلاسیک زیبایش، شما را تسخیر کند.

هوپر علاوه بر توجه فراوانی که به محتوای موزیکال داستانش داشته ، از جزییات اجتماعی داستان « بینوایان » نیز قافل نشده است. شاید « بینوایان » در نگاه اول داستانی به شدت عاشقانه به نظر برسد اما جالب اینجاست که هوپر موفق شده تمامی مشکلات اجتماعی جامعه فرانسه در قرن نوزدهم را با یک بازسازی زیبا و عظیم، بار دیگر به زیبایی هرچه تمام تر به تصویر بکشد. اواسط قرن نوزدهم فرانسه، بدون شک یکی از بدترین دوران تاریخ این کشور بود چراکه اختلاف طبقاتی در این دوران در شدیدترین حد ممکن قرار داشت. هوپر این اختلاف طبقاتی را با حال و هوایی موزیکال ( که البته اگر بصورت درام روایت می شد، شاید تاثیرگذار تر و دقیق از این بود ) به مخاطب ارائه کرده است. نمی توانم بگویم هوپر در این کار بهترین خروجی ممکن را ارائه داده است چراکه پرداختن به اینگونه مسائل در فیلمی موزیکال، شاید یکی از محال ترین اتفاقات باشد. اما به نظرم هوپر تا حدود زیادی موفق از زیر بار این مسئولیت خارج شده است.

« بینوایان » علاوه بر نکات مثبت زیادی که دارد، ایرادی هم بر خود می بیند که نمی توان به آسانی از آن چشم پوشی کرد. یکی عناصر کلیدی فیلمهای موزیکال و عاشقانه، حس کردن حالات روحی شخصیت ها در لحظه است که در « بینوایان » تماشاگر به سختی آن را حس می کند. در واقع ما هنگامی که شخصیت ها در حال ترسیدن، ابراز عشق کردن یا دلداری دادن به یکدیگر هستند، کمتر می توانیم کلام آنها را باور کنیم که این مشکل در برخی از لحظات فیلم به اوج خود می رسد. اینکه « بینوایان » یک موزیکال عالی است و داستانش هم یکدست روایت می شد، یکی از امتیازات ارزشمند این فیلم به حساب می آید اما عدم باورپذیری شخصیت های داستان تا حدودی برای تماشاگر مشکل آفرین است. این مشکل را مشخصاً می توان بر گردن موزیکال بودن فیلم انداخت که حالات روحی شخصیت ها ( اعم از غم و شادی ) را با شعر بیان می کند و باعث می شود نتوانیم از صمیم قلب، روابط شخصیت های فیلم از جمله رابطه بین کوزت و ماریوس را باور کنیم. با اینحال به نظرم نقش آفرینی خوب بازیگران تا حدود زیادی مانع از بدتر شدن اوضاع فعلی شده و چه بسا اگر این تیم حرفه ای در بطن فیلم قرار نمی گرفتند، شاهد اثری به مراتب ضعیف تر ( از لحاظ باور پذیری ) بودیم.

هیو جکمن در نقش ژان واژان ، بهترین انتخاب ممکن به نظر می رسد. شاید مشاهده جکمن در یک نقش موزیکال واقعاً برای مخاطب عجیب به نظر برسد اما او به خوبی موفق شده تا تا ژان واژان را در بازه های مختلف زمانی مدیریت کند. بازی جکمن در نقش ژان واژان چشمگیر است و به نظرم می تواند سبب شود که او کاندید اسکار شود. راسل کراو در نقش بازپرس ژاور، انتخاب ایده آلی به نظر می رسد. کراو با چهره خشن و حالت جدی همیشگی اش، نزدیک ترین ارتباط را به شخصیت ژاور پیدا کرده است و به راحتی می توان وی و خشونت آشنایش را باور کرد. البته باید اعتراف کنم که صدای آوازخوانی کراو هیچ تعریفی ندارد و بهتر هست که هرگز به فکر حضور در آثار موزیکال متعدد نباشد. آن هاتاوی در نقش فانتین عالی است. هاتاوی در سالهای اخیر پیشرفت قابل ملاحظه ای در بازیگری داشته و ایفای نقش فانتین در اقتباس موزیکال « بینوایان » ، نقطه عطفی در دوران بازیگری او به شمار می رود. هاتاوی در نقش فانتین، یکی از معدود شخصیت هایی است که می توان درد و رنجش را با پوست و استخوان احساس کرد؛ حتی وقتی که آواز خوانی میکند. ساشا بارون کوهن و هلنا بوهم کارتر در نقش آقا و خانم تناردیه، درخشش کمتری دارند اما به اندازه کافی منفی و بد ذات هستند که تماشاگر را راضی کنند. آماندا سیفرید و ادی ردماین هم در نقش عاشق پیشه های فیلم راضی کننده هستند. سیفرید صدای نسبتاً خوبی برای آواز خوانی دارد و چهره اش هم به شدت کلاسیک است؛ البته چهره ردماین بیش از هر بازیگر دیگر این فیلم به حال و هوای دوران کلاسیک اروپا می خورد! در مجموع باید گفت که تیم بازیگران « بینوایان » بهترین حضور را در جلوی دوربین تجربه کرده اند و عالی هستند.

« بینوایان » یک اثر کامل موزیکال است که می تواند طرفداران این سبک را سیراب کند. البته به نظرم این فرم موزیکال مطلق، به مزاق بسیاری خوش نخواهد آمد. مسلما نمی توان ایرادی بر تام هوپر برای غلظت محتوای موزیکال فیلمش گرفت چراکه از ابتدا اساس و پایه شکل گیری این فیلم ، بر پایه موزیکال بود. تام هوپر هرگز قول درام قوی یا مسائل خارق العاده دیگری را به مخاطب نداد ( حتی جلوه های ویژه هم بکار گرفته نشده ) و تنها تاکیدش بر موزیکال بودن این فیلم و وفادار بودن به حال و هوای تئاتری اش بود که باید گفت این وظیفه را به بهترین شکل ممکن انجام داده است. اما ایراد باورپذیری شخصیت ها از آن مواردی است که باعث می شود نتوان این فیلم را شاهکار قلمداد کرد. « بینوایان » تام هوپر یکی از بهترین و هنری ترین اثر سال است که برای طرفداران آثار موزیکال ( و البته تئاتری های دو آتیشه ) حکم گنجینه ای ارزشمند را در بر دارد


میثم کریمی



                              


                           



                       


                      


                    

                     


        

                   

مخاطب های خاص من

وبلاگ من یک سری مخاطب های خاصی داره که همیشه برای خوندن مطالب وبلاگ من از وبلاگ بازدید می کنن!

فکر کردم شاید بهتره برای چندلحظه ای از پشت صحنه ی وبلاگم بیرون بیام و جلوی مخاطب های خودم قرار بگیرم ، مخاطب هام میتونن هرچی دلشون میخواد بگن و بپرسن ، من به همشون جواب خواهم داد ...


حوا

خسته ام !

حوا ، سیبی بچین !

بگذار از اینجا نیز بیرونمان کنند !

سفارش

برای خواهران بارانی !

تحمیدیه خسرو و شیرین ( پنج گنج نظامی ):


         

به نام آنکه هستی نام ازو یافت   فلک جنبش زمین آرام ازو یافت
خدائی کافرینش در سجودش   گواهی مطلق آمد بر وجودش
تعالی الله یکی بی مثل و مانند   که خوانندش خداوندان خداوند
فلک بر پای دارو انجم افروز   خرد را بی‌میانجی حکمت آموز
جواهر بخش فکرتهای باریک   به روز آرنده شب‌های تاریک
غم و شادی نگار و بیم و امید   شب و روز آفرین و ماه و خورشید
نگه دارنده بالا و پستی   گوا بر هستی او جمله هستی
وجودش بر همه موجود قاهر   نشانش بر همه بیننده ظاهر
کواکب را به قدرت کارفرمای   طبایع را به صنعت گوهر آرای
مراد دیده باریک بینان   انیس خاطر خلوت نشینان
خداوندی که چون نامش بخوانی   نیابی در جوابش لن ترانی
نیاید پادشاهی زوت بهتر   ورا کن بندگی هم اوت بهتر
ورای هر چه در گیتی اساسیست   برون از هر چه در فکرت قیاسیست
به جستجوی او بر بام افلاک   دریده وهم را نعلین ادراک
خرد در جستنش هشیار برخاست   چو دانستش نمی‌داند چپ از راست


 

شناسائیش بر کس نیست دشوار   ولیکن هم به حیرت می‌کشد کار
نظر دیدش چو نقش خویش برداشت   پس انگاهی حجاب از پیش برداشت
مبرا حکمش از زودی و دیری   منزه ذاتش از بالا و زیری
حروف کاینات ار بازجوئی   همه در تست و تو در لوح اوئی
چو گل صدپاره کن خود را درین باغ   که نتوان تندرست آمد بدین داغ
تو زانجا آمدی کاین جا دویدی   ازین جا در گذر کانجا رسیدی
ترازوی همه ایزدشناسی   چه باشد جز دلیلی یا قیاسی
قیاس عقل تا آنجاست بر کار   که صانع را دلیل آید پدیدار
مده اندیشه را زین پیشتر راه   که یا کوه آیدت در پیش یا چاه
چو دانستی که معبودی ترا هست   بدار از جستجوی چون و چه دست
زهر شمعی که جوئی روشنائی   به وحدانیتش یابی گوائی
گه از خاکی چو گل رنگی برآرد   گه از آبی چو ما نقشی نگارد
خرد بخشید تا او را شناسیم   بصارت داد تا هم زو هراسیم
فکند از هیت نه حرف افلاک   رقوم هندسی بر تخته خاک
نبات روح را آب از جگر داد   چراغ عقل را پیه از بصر داد


جهت را شش گریبان در سر افکند   زمین را چار گوهر در برافکند
چنان کرد آفرینش را به آغاز   که پی بردن نداند کس بدان راز
چنانش در نورد آرد سرانجام   که نتواند زدن فکرت در آن گام
نشاید باز جست از خود خدائی   خدائی برتر است از کدخدائی
بفرساید همه فرسودنیها   همو قادر بود بر بودنیها
چو بخشاینده و بخشنده‌ی جود   نخستین مایه‌ها را کرد موجود
بهر مایه نشانی از اخلاص   که او را در عمل کاری بود خاص
یکی را داد بخشش تا رساند   یکی را کرد ممسک تا ستاند
نه بخشنده خبر دارد ز دادن   نه آنکس کو پذیرفت از نهادن
نه آتش را خبر کو هست سوزان   نه آب آگه که هست از جان فروزان
خداوندیش با کس مشترک نیست   همه حمال فرمانند و شک نیست
کرا زهره ز حمالان راهش   که تخلیطی کند در بارگاهش
بسنجد خاک و موئی بر ندارد   بیارد باد و بوئی بر ندارد
زهی قدرت که در حیرت فزودن   چنین ترتیب‌ها داند نمودن

حافظ

گاهی در اشعار حافظ به بیت هایی میرسیم که مفهوم رو نمیشه عرفانی تلقی کرد ، در واقع عشق دنیایی هست ، هرچند هر نوع عشقی تجلی از عشق خداوند هست ، مثل همون غزل حافظ :

         در اجل پرتوی حسنت ز تجلی دم زد                        عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

        جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت                 عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد 


خب داشتم از اشعار عاشقانه ی دنیایی حافظ می گفتم ، که یکی از غزلیات حافظ با چنین مضمونی بسیار دلنشین است و من این غزل رو بیش از همه ی غزلیاتش می پسندم !


زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست             پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان               نیم شب دوش به بالین من آمد ، بنشست

سر فرا گوش من اورد و به آواز حزین                        گفت که ای عاشق دیرینه ی من ، خوابت هست ؟

عارفی را که چنین ساغر شب گیر دهند                   کافر   عشق   بود  گر  نبود  باده  پرست 

برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر                     که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آنچه او ریخت به پیمانه و ما نوشیدیم                       اگر از خمر بهشتست وگر از باده ی مست

                                    خنده ی جام می و زلف گره گیر نگار

                               ای بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشسکست

         


از نظر شما کدام غزل حافظ بر غزلیات دیگه ش برتری داره ؟!

                                                    

دنياپرست

وقتي بين دنيا و معنويت موندم .... نشستم و به جنگشون نگاه كردم ، اونوقت ديدم دنيا قدرتش زياد تره و مدام معنويت رو به زمين ميزنه ، با خودم گفتم : دنيا خيلي قدرتمنده ، پس بزار بپرستمش ، آخه من تشنه ي قدرتم !

دنیای هنر و ادبیات

دنیای هنر، ادبیات و فلسفه ، دنیایی بسیار وحشتناک و جذب کننده س !

اگه واردش بشی ، آروم آروم هم عاشقت میکنه و هم دیوونه !

آدم در حکم آدم

آدم نمی تواند در حکم آدم دوست داشتنی باشد !

داستان صندلی خالی

توضیحاتی برای داستان صندلی خالی :

تابستونی که گذشت رو نزد استاد ترابیان درس پس دادیم و استاد ما رو با مفهوم مدرنیزم آشنا کرد ، بعد هم از ما خواست که هر یک داستانی با تمامی تکنیک های مدرن که آموختیم بنویسیم و ارائه بدیم ، صندلی خالی هم داستانی بود که من ارائه دادم !

تکنیک های به کار رفته :

تبادر : گرگ در داستان صندلی خالی تبادر هست ، تبادر کسی یا شیئی و یا چیزی است که به ذهن ما مفهوم خاصی را متبادر می کند و با استعاره یا قطعه ی ادبی فرق دارد ، در قطعه ی ادبی نشانه ها حرکت ندارند ولی در داستان نو نشانه ها در حال حرکتند ...

خط روایت دایره ای ( مدور): از یک مکان داستان شروع میشود ، چرخ میزند و انواع صدا ها را به گوش می رساند و برمی گردد سر جای اولش ، خط روایت طولی نیست بلکه دایره ای است !

صداآفرینی : در داستان نو راوی صداهای مختلفی را به گوش میرساند !

رفت و برگشت زمان : در داستان نو رفت و برگشت زمان نباید مثل فلاش بک در داستان های کلاسیک باشد بلکه گذشته باید در زمان حال جاری شود ، بدون هیچ نشانه ای !

هیچ انگاری : انسان در عصر مدرن هیچ گونه کاربرد عقلی یا احساسی ندارد و به یک هیچی میرسد . فقط یک روبات است که احساس موجودیت هم ندارد !

فضا : در داستان مدرن فضا باید فضایی تیره باشد ، صحنه هایی که در ذهن مخاطب  ایجاد میشود باید تیره باشند و هم چنین کسالت آور، مخاطب در داستان نو باید چندبار حالت تهوع فلسفی پیدا کند .

سبک لیبرالیسم : در داستان نو به دلیل تبعیت از لیبرالیسم به انسان فقط به عنوان انسان نگاه می شود و نباید هیچ گونه نشانه ای از موقعیت اجتماعی و طبقه ی شخصیت ها داده شود !

 

با توجه به این تکنیک ها البته بعضی پررنگ و بعضی کم رنگ ، من داستان صندلی خالی را نوشتم و تحویل استاد دادم که نمیدانم تا چه اندازه مورد قبولشان واقع شود !

 

در زمان آموزش تکنیک تبادر صحنه ای نوشتم و از تبادر استفاده کردم ، که مورد قبول استاد واقع شد و بیان کردند که در تبادر موفق بودم ، برای آشنایی این صحنه ی کوتاه :

 

 

زن از درد متوصل می شه به ملحفه ی سبز روی تخت ، زیر لب مدام ذکری رو زمزمه می کنه ، ماهی کوچولو انگار قصد نداره بیاد بیرون ، یا از سیاهی مقنعه ی دکتر می ترسه یا تو هوای اینجا نمیتونه نفس بکشه ، زن همچنان درد می کشه ، دکتر تسلیم نمیشه و به کارش ادامه میده ، ماهی قرمز کوچولو سرید تو دنیا و شروع کرد به دست و پا زدن !

 

 

تکنیک هایی که من براتون نوشتم فقط تعدادی از تکنیک های آسان بود ، البته استاد فلسفه ی مدرنیته رو گفتند و معیارها و ویژگی های مدرنیزم رو که به دلیل پیچیدگی و سنگین بودن بحث ترجیح دادم اون ها رو ننویسم براتون و البته خودم هم تا حدودی متوجه بحث شدم !

تاریخ

حس عجیبی درونم بهم میگه تاریخ داره تکرار میشه !

متاسفانه نمیتونم بگم کدوم قسمت تاریخ !

صندلی خالی

داستان کوتاه صندلی خالی!

لطفا نظراتتون رو درمورد این داستان بیان کنید !

البته یادآور میشم این داستان سبک مدرن هست پس شخصیت پردازی نداره و فعل ها مضارع اخباری می باشند


صندلی خالی

یه صندلی کنار سالن خالی میشه ...می دوم و میشینم رو صندلی...رنگ دودی صندلی بدنمو توی خودش غرق می کنه ، احساس خفگی می کنم ، توی سالن صدای همهمه به پا شده ، هر کسی واسه خودش میره ، میاد ....

گرگ میپپره به جون خواهرم و چنگال هاشو فرو میکنه توی صورت خواهرم ....روسریشو می کشه و موهای مشکی خواهرم همه ی صورتشو میپوشونه و میپرم وسط گرگ رو هل میدم و اون هم منو هول میده کنار و دوباره میوفته به جون خواهرم ، شروع می کنم به داد و فریاد اما کسی نیست بیاد کمک ، میرم سمت کیف خواهرم که کنار کوچه افتاده ، گوشیشو درمیارم و شماره بابا رو می گیرم ، شخصی گوشی رو جواب میده اما صدایی نمیاد ...

_ الو ، الو ، الو بابا ...بابا تو رو خدا بیا این مارو از دست این عوضی نجات بده ...

و قطع می کنه ، احساس خفگی می کنم ، فشار وحشتناکی روی سینه مه ، میخوام از بین اون همه دود بیرون بیام ....

پیرزنی کنارم نشسته و تسبیح به دست ، دستاشو به طرف خدا دراز کرده و بلند بلند با ناله می گه : خدایا ... تو خودت میدونی خانواده ی این دختر چقدر به ما ظلم کردن ، دیگه این دخترا حالیشون نمیشه شوهر یعنی چی ، ازدواج یعنی چی ...هنوز نیومده می گه : مهریه ....خدایا ...تو ...

از روی صندلی بلند میشم ، خواهرم وسط خیابون داد می زنه : نمک به حروم ، مگه مامانم چه بدی به تو کرد که روی زندگیش بلند شدی ؟!

و گرگ توی رنگ سیاهی موهای خواهرم که حالا همه جا پخش شده با کمال خونسردی میره ، قربانیش رو تیکه تیکه کرد و رفت و خواهرم موهاش رو بست و اشکاش ریخت و همینطور اومد پایین و با خون های روی صورتش مخلوط شد و رنگ قرمز همه ی کوچه رو پر کرد ....

شروع کردم به قدم زدن وسط سالن ، هنوز قرمزی اشک های خواهرم دنبالم میومدن ، سرعتمو بیشتر کردم تا عقب بیوفتن ، با سرعت بیشتری همراهم سرازیر می شدن و توی رنگ دودی صندلی غرق میشدن...

نفسم بند میاد ، به اطراف نگاه می کنم ، هرکسی غرق در افکار خودش میره و میاد ، مردی با شدت به شونه ام برخورد می کنه ...شونه ام درد می گیره اما نه اون حوصله داره که برگرده و نه من ...

می رسم به در توسی رنگی که کنار سالن هست ، در باز می شه ، یه سرباز دست یه مردی رو بسته و همراه خودش میبره و صدای خش خش دمپای های مرد توی ذهنم میپیچه ، بین همه ی صداها ... زنی پشت سرش میدود ، دختر جوانی سعی می کند زن را بگیرد و زن چنگ میندازه به کمربند سرباز و قرمزی اشک های خواهرم می آیند مینشینند روی قلبم ، می گذرم و به رفتن ادامه میدهم ...

مردی داد می زند : حقش بود ، جوون های مردمو معتاد کرد ، تازه اعدام هم کمه ...

میروم جلوتر ، مرد بلند قامتی پابه پایم راه می آید ، نگاهش می کنم ، لبخند میزند ...

به جلو نگاه می کنم ، زنی میدود به سمت ما و چادرش در فضا پخش می شود و سیاهی چادرش فرومیریزد کف سالن و پخش می شود روی دیوارها و سقف و به سمت من می آیند ، چندقدمی عقب تر می روم ، زن می آید و پرت میشود جلوی پای مردی که همراه من بود و با اشک التماس می کند و می گوید : تو رو به هرکی میپرستی ، جون زنت ، تو رو به روح پدرت ...بگذر ...

و من میدوم ، می روم در دل سیاهی ها ...نفس نفس میزنم ، اشک هایم میریزند ، برای خواهرم که هنوز صورتش را بعد از دوماه ، قرمزی خون فرا گرفته ...

بین همه ی سیاهی ها مادرم می آید و دستم را می گیرد و می گوید : خودت باید انتخواب کنی ، من یا بابات ؟

سیاهی و قرمزی و دودها هجوم می آورند به سمت صورتم و چنگ میندازند و صورتم پر از اشک های خونی میشود و نفسم را می گیرند و قلبم را فشار می دهند ...

روی صندلی آبی مینشینم و چشمانم را میبندم ...